حكيم ابوالقاسم فردوسى

496

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

سخن براند . دبير فرّخ در پيش تخت بنشست و خامه و پرند چينى بخواست . نخست بر خداوند ماه آفرين بكرد . خداوند كيوان و ناهيد و خورشيد ، خداوند پيل و مور ، خداوند پيروزى و فرّهى و ديهيم شاهنشاهى ، خداوند جان و خِرد ، خداوند نيكى ده و رهنماى ، گشتاسپ جاودانه از آن خدا كامروا باد و زمين به نام لهراسپ ، روشن بادا . بدان كه من از چنان راهى به توران زمين رسيدم كه هرگز بر آن آفرين نخوانم . اينك اگر بخواهم همهء آن سخنان را بگويم ، سرِ مرد نو از آن اندوه ، كهن مىگردد . ليك چون شهريار به من دستور دهد ، آن چاره و كارزار را بگويم . پس باشد كه به ديدار او شاد و خرّم شوم و از اين رنج ديرينه بىاندوه گردم . آگاه باش كه با اين چاره‌هايى كه من بساختم ، ديگر ارجاسپ و كهرم در رويين دژ نمانْد و هيچ بجز مويه و درد و ماتم بر جاى نمانْد . هيچ‌كس را به جان زينهار ندادم و سرهاى فراوان در بيابان افتاد . اكنون در بيابان ، شير و گرگ پيوسته مغز آن مردمان را مىخورند . پس آسمان از تاج گشتاسپ روشن باد و زمين از لهراسپ‌شاه ، گلشن بادا . آنگاه چون مُهر اسفنديار را بر آن نامه نهادند ، چند سوار بجُستند . پس اسفنديار - آن سالار نو - شتران كفك افكن تيز رويى را به ايران فرستاد و براى دريافت پاسخ نامه در آنجا بمانْد . چندى نگذشت كه پاسخ رسيد . نامه‌اى كه گشايندهء بندها بود . در آغاز نامه چنين آمده بود كه : پاينده باد آن كه جوياى نيكى بود . همانا كه مرد خرد يافته و يزدان شناس به نيكى ، يزدان را سپاسگزار است . ديگر آن كه از خداى يگانه و دادگر مىخواهم كه راهنمايت باشد . براستى كه من چنان درختى در باغ بهشت بكاشتم كه فريدون نيز نامورتر از آن را نكاشت . ميوه‌اش ياكند سرخ و زر شده و همهء برگهايش كام و فرّ گشته است . آن درخت ، جاودان بماناد و تو نيز دلشاد و نيك بخت باشى . يكى آن كه گفتى كه با هر چاره و فريبى كه بود ، كين نياى خود را بجستم و ديگر آن كه گفتى به تنهايى در آن رزم درآويخته و خونها ريخته‌ام پس بدان كه تن شهرياران ، گرامى است و شاه براى نام آور شدن نيازى به كوشش و جنگ ندارد . تو